اشعار رودکی با ترجمهٔ فارسی

نمایش چفتِ شعر و ترجمه، با اسکرول داخلی، جستجو و صفحه‌بندی.

هیچ شعری با این جستجو پیدا نشد.
صفحه 1
شعر 1صفحه 1
متن شعر
یارم سپند اگرچه بر آتش همی فکند از بهر چشم تا نرسد مرورا گزند او را سپند و آتش ناید همی به کار با روی همچو آتش و با خال چون سپند
ترجمهٔ فارسی
یارم برای دفع چشم‌زخم، اسپند را در آتش می‌ریزد تا آسیبی به او نرسد؛ اما کسی که چهره‌اش چون آتش سرخ و درخشان است و خالش چون دانه‌های اسپند، دیگر با اسپند و آتش از چشم‌زخم حفظ نمی‌شود؛ خودش از هر افسون زیباتر است.
شعر 2صفحه 1
متن شعر
مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن زکام شیر بجوی یا بزرگی و عز و نعمت وجاه یا چو مردانت مرگ رویا روی
ترجمهٔ فارسی
اگر رسیدن به بزرگی در دهان شیر باشد، باید خطر کنی و آن را از دهان شیر بگیری. در این راه یا به بزرگی و عزت و نعمت و مقام می‌رسی، یا مانند مردان، با مرگ روبه‌رو می‌شوی.
شعر 3صفحه 1
متن شعر
نگارینا، به نقد جانت ندهم گرانی در بها، ارزانت ندهم گرفتستم به جان دامان وصلت نهم جان از کف و دامانت ندهم
ترجمهٔ فارسی
ای محبوب من، حتی اگر جانم را همین حالا بخواهند، تو را با آن هم عوض نمی‌کنم. تو بسیار گران‌بهایی و هرگز تو را ارزان از دست نمی‌دهم. من با همه جانم دامن وصالت را گرفته‌ام؛ جانم را می‌دهم، اما دامان تو را رها نمی‌کنم.
شعر 4صفحه 1
متن شعر
مرغی است خدنگ ای عجب دیدی مرغی که شکار او همه جانا! داده پرخویش کرکسش هدیه تا بچه ش را برد به مهمانا
ترجمهٔ فارسی
تیر را به پرنده‌ای شگفت تشبیه کرده است؛ پرنده‌ای که شکارش همیشه جان آدمیان است. آن‌قدر کشنده است که گویی بال‌های خود را به کرکس هدیه داده تا جوجه‌هایش را برای مهمانی ببرد؛ یعنی از مرگ و درندگی سرشته شده است.
شعر 5صفحه 1
متن شعر
به خط و آن لب و دندانش بنگر که همواره مرا دارند در تاب یکی همچون پرن بر اوج خورشید یکی چون شایورد از گرد مهتاب
ترجمهٔ فارسی
به خط چهره و آن لب و دندان او نگاه کن که پیوسته مرا بی‌قرار و پریشان می‌کنند. یکی از آن‌ها مانند پرتوی بلند در کنار خورشید است و دیگری مانند چیزی درخشان در گرداگرد ماهتاب.
شعر 6صفحه 1
متن شعر
سرو سیمین ترا در مشك تر زلف مشکین تو سرتا پا گرفت
ترجمهٔ فارسی
اندام سپید و زیبای تو چون سرو سیمین است، اما زلف سیاه و خوش‌بویت از سر تا پا بر آن سایه افکنده و آن را دربر گرفته است.
شعر 7صفحه 1
متن شعر
خون خود را گر بریزی برزمین به که آب روی ریزی در کنار بت پرستیدن به از مردم پرست پندگیر و کار بند و گوش دارا
ترجمهٔ فارسی
اگر لازم باشد، ریختن خون خودت بر زمین بهتر از آن است که آبرویت را بریزی. بندگیِ بت از بندگیِ آدمیان بهتر است؛ این پند را بگیر و به آن عمل کن و هوشیار باش.
شعر 8صفحه 1
متن شعر
به مژه دل زمن بدزدیدی ای به لب قاضی و به مژگان دزد مزد خواهی که دل زمن ببری؟! این شگفتی که دید دزد بمزدا ؟!
ترجمهٔ فارسی
تو با مژه‌هایت دل مرا دزدیدی؛ ای کسی که با لب‌هایت چون قاضی و با مژگانت چون دزدی. حالا که دلم را ربوده‌ای، باز هم مزد می‌خواهی؟ چه شگفت است که دزد برای دزدی خود دستمزد هم بخواهد!
صفحه 10
شعر 9صفحه 10
متن شعر
شاعر شهید و شهره فرالاوی وان دیگران به جمله همه راوی
ترجمهٔ فارسی
رودکی می‌گوید: شاعر واقعی شهید بلخی است و آوازه‌اش بلند؛ دیگران در برابر او بیشتر روایت‌کننده‌اند تا شاعر اصیل.
شعر 10صفحه 10
متن شعر
کاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیر و می اندیش وز شمار خرد هزاران بیش از شمار دو چشم يك تن كم
ترجمهٔ فارسی
کاروانِ شهید از پیشِ ما رفت و گذشت؛ اکنون تو از این رفتن عبرت بگیر و بیندیش. با مرگ او، از شمار ظاهر آدمیان تنها یک تن کم شد، اما از شمار خرد و دانایی، بیش از هزاران تن کاسته شد.
شعر 11صفحه 10
متن شعر
استاد شهید زنده بایستی وان شاعر تیره چشم روشن بین تا شاه مرا مدیح گفتندی بالفاظ خوش و معانی رنگین
ترجمهٔ فارسی
کاش استاد شهید و آن شاعر نابینای روشن‌ضمیر، یعنی رودکی، زنده بودند تا برای شاه من با الفاظی خوش و معانی رنگارنگ شعر می‌گفتند.
شعر 12صفحه 10
متن شعر
از دلاویزی و نغزی چون غزلهای شهید وز غم انجامی و خوبی چون ترانه بوطلب
ترجمهٔ فارسی
غزل‌های او از نظر دل‌نشینی و لطافت مانند غزل‌های شهید است، و از نظر خوشی و اندوه‌انگیزیِ پایان، مانند ترانه‌های بوطلب.
شعر 13صفحه 10
متن شعر
شاعرانت چو رودکی و شهید مطربانت چوسرکش و سرکب
ترجمهٔ فارسی
شاعران درگاهت مانند رودکی و شهیدند، و نوازندگانت همچون سرکش و سرکَب.
شعر 14صفحه 10
متن شعر
از حکیمان خراسان کو شهید و رودکی بوشکور بلخی و بوالفتح بستی هکذی؟
ترجمهٔ فارسی
کجایند آن حکیمان خراسان، مانند شهید و رودکی و بوشکور بلخی و ابوالفتح بستی؟
شعر 15صفحه 10
متن شعر
گرچه بده ست پیش از این در عرب و عجم روان شعر شهید و رودکی نظم لبید و بحتری
ترجمهٔ فارسی
اگرچه پیش از این، در میان عرب و عجم، شعر شهید و رودکی همچون شعر لبید و بحتری روان و مشهور بوده است.
شعر 16صفحه 10
متن شعر
خط نویسد که بنشناسند از خط شهید شعر گوید که بنشناسند از شعر جریر
ترجمهٔ فارسی
چنان خوش خط می‌نویسد که نوشته‌اش را از خط شهید بازنمی‌شناسند، و چنان شعر می‌گوید که شعرش را از شعر جریر جدا نمی‌توان کرد.
شعر 17صفحه 10
متن شعر
ترا سلامت باد ای گل بهار و بهشت مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم که پند سود ندارد به جای سوگندی شنیده ام که بهشت آن کسی تواند یافت که آرزو برساند به آرزومندی هزار كبك ندارد دل یکی شاهین هزار بنده ندارد دل خداوندی ترا اگر ملک چینیان بدیدی روی نماز بردی و دینار بر پراکندی وگر ترا ملك هندوان بدیدی موی سجود کردی و بتخانه هاش برکندی به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم به آتش حسراتم فکند خواهندی ترا سلامت باد ای گل بهار و بهشت که سوی قبله رویت نماز خوانندی
ترجمهٔ فارسی
سلامت باشی، ای گلی که هم‌چون بهار و بهشت زیبایی. من به جان تو سوگند خورده‌ام، آن هم سوگندی سخت و استوار. هرچه مرا نصیحت کنند، پندشان را نمی‌پذیرم، چون در برابر چنین سوگندی، پند سودی ندارد. شنیده‌ام بهشت نصیب کسی می‌شود که آرزوی اهل آرزو را برآورَد. دل یک شاهین از هزار کبک برتر است، چنان‌که دل یک خداوندگار از هزار بنده برتر است. اگر پادشاه چین روی تو را می‌دید، از شدت شگفتی در برابرت سجده می‌کرد و زر می‌افشاند. و اگر پادشاه هند موی تو را می‌دید، بتخانه‌هایش را از شرم و شیفتگی ویران می‌کرد. من چون ابراهیم در میان منجنیقِ بلا و آتشِ حسرت افتاده‌ام. سلامت باشی، ای گلِ بهار و بهشت، که مردم رو به سوی چهره تو نماز می‌گزارند.
صفحه 12
شعر 18صفحه 12
متن شعر
بی بهایی و لیکن از تو بهاست دانشا، چون در یغم آیی از آنك بی تو از خواسته مبادم و گنج همچنین زاروار با تو رواست با ادب را ادب سپاه بس است بی ادب با هزار کس تنهاست
ترجمهٔ فارسی
ای دانش، تو خود بی‌قیمت هستی، اما ارزش همه چیز از تو پیدا می‌شود. اگر به چنگ آیی، این از بزرگ‌ترین غنیمت‌هاست. بی‌تو نه خواسته می‌خواهم و نه گنج؛ حتی اگر درویش و زار باشم، با تو بودن شایسته‌تر است. برای انسان باادب، ادب به‌تنهایی لشکری نیرومند است؛ اما بی‌ادب، با آنکه هزار یاور داشته باشد، باز تنهاست.
شعر 19صفحه 12
متن شعر
گر فراموش کرد خواجه مرا خویشتن را به رقعه دادم یاد كودك شیر خواره تا نگریست مادر او را به مهد شیر نداد
ترجمهٔ فارسی
اگر خواجه مرا فراموش کرد، با نامه‌ای خودم را به یاد او آوردم. چنان‌که کودک شیرخوار تا چشم باز کند و نگاه کند، مادرش در گهواره به او شیر می‌دهد.
شعر 20صفحه 12
متن شعر
ابر همی گرید چون عاشقان باغ همی خندد معشوق وار رعد همینالد مانند من چونکه بنالم به سحرگاه زار
ترجمهٔ فارسی
ابر مثل عاشقان گریه می‌کند، و باغ چون معشوقی زیبا لبخند می‌زند. رعد هم مانند من می‌نالد، آن‌گاه که من سحرگاهان با زاری ناله سر می‌دهم.
شعر 21صفحه 12
متن شعر
دانش و خواسته ست نرگس و گل که به يك جای نشکفند به هم هر که را دانش است خواسته نیست وانکه را خواسته ست دانش کم
ترجمهٔ فارسی
دانش و ثروت مانند نرگس و گل‌اند که معمولاً با هم در یک جا نمی‌شکفند. هرکس دانش دارد، غالباً مال فراوان ندارد، و آن که مال فراوان دارد، بیشتر وقت‌ها از دانش کم‌بهره است.
شعر 22صفحه 12
متن شعر
اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریك بودی جاودانه در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه
ترجمهٔ فارسی
اگر غم، مانند آتش دود داشت، دنیا برای همیشه تاریک می‌شد. اگر سراسر این جهان را بگردی، خردمندی را به‌راستی شادمان نخواهی یافت.
صفحه 13
شعر 23صفحه 13
متن شعر
به تیر از چشم نابینا سپیدی نقطه بردارد که نه دیده بیازارد نه نابینا خبر دارد
ترجمهٔ فارسی
با تیر، سفیدیِ چشم نابینا را نشانه می‌گیرد و نقطه‌ای از آن برمی‌دارد، بی‌آنکه چشم آزرده شود و بی‌آنکه نابینا خود از آن باخبر گردد.
شعر 24صفحه 13
متن شعر
دهان دارد چو يك پسته لبان دارد به می شسته جهان برمن چويك پسته بدان پسته دهان دارد
ترجمهٔ فارسی
او دهانی چون پسته و لب‌هایی شسته به می دارد؛ و همین دهانِ پسته‌گون، دنیا را برای من چون پسته‌ای تنگ و بسته کرده است.
شعر 25صفحه 13
متن شعر
ای کار تو زکار زمانه نمونه تر او باشگونه و تو از او باشگونه تر
ترجمهٔ فارسی
ای کسی که کارت از کارهای عجیب روزگار هم شگفت‌تر است، زمانه وارونه‌کار است، اما تو از خودِ زمانه هم وارونه‌کارتر و عجیب‌تری.
شعر 26صفحه 13
متن شعر
ای من رهی آن روی چون قمر و آن زلف شبه رنگ پر از ماز
ترجمهٔ فارسی
من شیفته و راهیِ آن چهره‌ام که چون ماه است، و آن زلفِ شب‌رنگ که پر از فریب و دل‌ربایی است.
شعر 27صفحه 13
متن شعر
دعوی کنی که شاعر دهرم وليك نيست در شعر تو نه حکمت و نه لذت و نه چم
ترجمهٔ فارسی
ادعا می‌کنی که شاعر روزگار خویشی، اما چنین نیست؛ زیرا در شعرت نه حکمت هست، نه لذت، و نه لطف و ظرافت.
شعر 28صفحه 13
متن شعر
از بنا گوش لعلگون گویی بر نهاده ست آلغونه به سیم
ترجمهٔ فارسی
چنین می‌نماید که بر بناگوش سرخ او، سرخابی بر نقره نهاده‌اند.
شعر 29صفحه 13
متن شعر
همه دیانت و دین ورز و نیکرایی کن که سوی خلد برین باشدت گذرنامه
ترجمهٔ فارسی
دیندار و نیکوکار باش و راه دین پیش گیر، تا این کار برایت گذرنامه‌ای به سوی بهشت برین باشد.
صفحه 20
شعر 30صفحه 20
متن شعر
جهان این است و چونین بود تا بود به حق نالم ز هجر دوست زارا سحرگاهان و بر گلین هزارا قضا گر داد من نستاند از تو زسوز دل بسوزانم قضا را چو عارض برفروزی می بسوزد چو من پروانه برگردت هزارا نگنجم در لحد گر زانکه لختی نشینی بر مزارم سوکوارا جهان این است و چونین بود تا بود و همچونین بود اینند بارا به یک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و تاج و گوشوارا تو شان زیرزمین فرسوده کردی زمین داده مر ایشان را زغارا از آن جان توز، لختی، خون رز ده سپرده زیر پای اندر سپارا
ترجمهٔ فارسی
دنیا همین است و از آغاز نیز همین‌گونه بوده و خواهد بود. من از دوری دوست، به راستی با زاری می‌نالم. اگر تقدیر حق مرا از تو بازنستانَد، از سوز دل خود، تقدیر را هم خواهم سوزاند. وقتی چهره‌ات را آشکار می‌کنی، چون آتش می‌سوزانی، و هزاران پروانه مانند من گرد تو می‌گردند. اگر لحظه‌ای سوگوار بر مزارم بنشینی، در گور هم آرام نمی‌گیرم. این جهان با یک گردش کسی را به شاهی می‌رساند و تاج و گوشواره و شکوه به او می‌بخشد. و با گردشی دیگر، همان بزرگان را فرسوده و خاک‌نشین می‌کند. پس اندکی می بنوش و جان فرسوده را توان بده، پیش از آنکه زیر پای چرخ روزگار لگدمال شوی.
صفحه 21
شعر 31صفحه 21
متن شعر
دل من ارزنی عشق تو کوهی دلا، تا کی همی جویی منی را؟ چه داری دوست هرزه، دشمنی را؟ چرا جویی وفا از بیوفایی؟ چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟ ایا سوسن بنا گوشی، که داری به رشک خویشتن هر سوسنی را یکی زین برزن ناراه برشو که بر آتش نشانی برزنی را دل من ارزنی، عشق تو کوهی چه سایی زیر کوهی ارزنی را؟ ببخشا ، ماه من، بر من ببخشا مکش در عشق، خیره، چون منی را بيا اينك نگه کن رود کی را اگر بیجان روان خواهی تنی را
ترجمهٔ فارسی
دل من چون دانه‌ای کوچک است و عشق تو چون کوهی عظیم. ای دل، تا کی در پی چیزی ناممکن می‌گردی؟ چرا دوستی را با دشمنیِ بیهوده می‌آمیزی؟ چرا از بی‌وفا وفا می‌خواهی و چرا آهن سرد را بی‌سبب می‌کوبی؟ ای یارِ سپید و لطیف، که هر سوسنی را به حسد می‌اندازی، از این راهِ نادرست یک‌بار برگرد. چرا بر زخمی که بر جان من زده‌ای، باز آتش می‌افزایی؟ دل من چون ارزنی است و عشق تو چون کوه؛ چرا این دانه ناچیز را زیر چنین کوهی می‌سایی؟ ای ماه من، بر من ببخشای و در عشق با کسی چون من این‌گونه ستم مکن. بیا و رودکی را ببین، اگر تنی می‌خواهی که جان از آن رفته باشد.
صفحه 22
شعر 32صفحه 22
متن شعر
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صدهزار نزهت و آرایش عجیب شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرش ابر تیره و باد صبا نقیب نقاط برق روشن و تندرش طبلزن دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب آن ابر بین که گرید چون مرد سوکوار وان رعد بین که نالد چون عاشق كئیب خورشید را ز ابر دمد روی گاهگاه چونان حصاریی که گذر دارد از رقیب یکچند روزگار جهان دردمند بود به شد که یافت بوی سمن را دوای طیب باران مشکبوی ببارید نوبنو وز برگ برکشید یکی حلة قصيب کنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت هر جویكی که خشک همی بود شد رطیب تندر میان دشت همی باد بردمد برق از میان ابر همی برکشد قضيب لاله میان کشت بخندد همی ز دور چون پنجه عروس به حنا شده خضيب بلبل همی بخواند یار از درخت سرو وز شاخ بید یار مر او را شده مجیب صلصل به سرو بن بر با نغمه کهن بلبل به شاخ گل بر با لحنك غريب اکنون خورید باده و اکنون زیید شاد کاکنون برد نصيب حبيب از بر حبیب ساقی گزین و سبزه و میخور به بانگ زیر کز کشت سار نالد و از باغ عندلیب
ترجمهٔ فارسی
بهارِ خرّم با رنگ و بوی خوش و با صد هزار زیبایی و آرایش شگفت رسید. گویی جهان دوباره جوان شده و حتی پیرمرد هم در چنین فصلی جوان می‌شود. آسمان لشکری آراسته است: ابرهای تیره سپاه اویند و باد صبا پیشاهنگ آن. برق چون مشعل می‌درخشد و تندر چون طبل جنگی می‌غرد؛ سپاهی چنین هراس‌انگیز کمتر می‌توان دید. ابر مانند سوگواری گریان است و رعد چون عاشقی اندوهگین می‌نالد. خورشید گاه‌گاه از پس ابر چهره می‌نماید، مانند کسی که از دست رقیب راهی برای گذر یافته باشد. جهان مدتی بیمار و افسرده بود، اما اکنون با بوی خوش سمن درمان یافته است. باران خوشبو باریده و برگ‌ها جامه‌ای از دیبای سبز بر تن کرده‌اند. گوشه‌هایی که زیر برف پنهان بودند، گل گرفته‌اند و جوی‌های خشک، تازه و تر شده‌اند. لاله از دور در میان کشتزار می‌خندد، مانند دست عروسی که حنا بسته باشد. بلبل از شاخه سرو آواز می‌خواند و بید پاسخ او را می‌دهد. اکنون وقت شادی و باده‌نوشی است؛ اکنون هنگام آن است که دوست از کنار دوست بهره بگیرد. ساقی و سبزه برگزین و با آواز پرندگان می بنوش، چون از کشتزار سار می‌نالد و از باغ بلبل آواز برمی‌آورد.
صفحه 24
شعر 33صفحه 24
متن شعر
ای بت ملوك فریب گل صد برگ و مشك و عنبر و سیب یاسمین سپید و مورد بزیب این همه یکسره تمام شده ست نزد تو ای بت ملوك فریب شب عاشقت ليلة القدر است چون تو بیرون کنی رخ از جلبیب به حجاب اندرون شود خورشید گرتو برداری از دو لاله حجيب و آن زنخدان به سیب ماند راست اگر از مشك خال دارد سیب
ترجمهٔ فارسی
ای محبوبی که دلِ شاهان را هم می‌ربایی، گلِ صدبرگ و مُشک و عنبر و سیب و یاس سپید و موردِ آراسته، همه در برابر تو ناچیز و تمام‌شده‌اند. شبِ عاشقِ تو چون شب قدر است، آن‌گاه که چهره‌ات را از پرده بیرون می‌آوری. اگر تو پرده از دو رخ گلگونت برداری، خورشید از شرم پشت حجاب می‌رود. آن زنخدان تو حقیقتاً به سیب می‌ماند، البته اگر سیب خالی از مُشک بر خود داشته باشد.
صفحه 25
شعر 34صفحه 25
متن شعر
رود کی چنگ برگرفت و نواخت باده انداز کو سرود انداخت زان عقیقین میی که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت هر دو يك گوهرند، ليك بطبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت نابسوده دو دست رنگین کرد نا چشیده به تارك اندر تاخت
ترجمهٔ فارسی
رودکی چنگ را برگرفت و نواخت، و گفت باده بیاور که هنگام سرود است. آن میِ سرخ چنان می‌درخشید که هرکس آن را می‌دید، آن را از عقیق گداخته بازنمی‌شناخت. هر دو از یک گوهرند، اما تفاوت در طبع آن‌هاست: یکی بسته و فسرده است و دیگری گداخته و روان. هنوز دست به آن نرسیده، دست‌ها را رنگین می‌کند، و هنوز چشیده نشده، اثرش تا فرق سر می‌دود.
شعر 35صفحه 25
متن شعر
به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رو است زیر خاک اندرونت باید خفت گرچه اکنونت خواب بر دیباست با کسان بودنت چه سود کند که به گور اندرون شدن تنهاست یار تو زیر خاک مورو مگس چشم بگشا ببین، کنون پیداست آنکه زلفین و گیسویت پیراست گرچه دینار یا درم بهاست چون ترا دید زردگونه شده سرد گردد دلش؛ نه نابیناست
ترجمهٔ فارسی
برای مهمانی که در این سرای ناپایدار فرود آمده، دل بستن جاودانه به دنیا کار درستی نیست. سرانجام باید زیر خاک بخوابی، هرچند اکنون بر دیبا و ناز می‌خوابی. با مردم بودن چه سود دارد، وقتی فرجامِ کار، تنهاییِ گور است؟ یاران آینده‌ات در زیر خاک، مور و مگس‌اند؛ خوب نگاه کن، این حقیقت آشکار است. آن کسی هم که امروز زلفت را می‌آراید و به تو دل می‌بندد، وقتی زردی و پژمردگی تو را ببیند، دلش سرد می‌شود؛ زیرا نابینا نیست.
صفحه 26
شعر 36صفحه 26
متن شعر
زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه، چون نگری، سربه سر همه پند است به روز نيك كسان گفت ـ تا توغم نخوری بساکسا که به روز تو آرزومند است زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه که را زبان نه به بند است پای در بند است
ترجمهٔ فارسی
روزگار به من پندی آزادمنشانه داد: اگر درست بنگری، سراسر جهان برای انسان درس و پند است. به من گفت در روزگار خوشبختان، غم مخور، زیرا بسیارند کسانی که آرزوی جایگاه امروز تو را دارند. و نیز گفت خشم خود را نگه دار، زیرا آن‌که زبانش در بند نیست، پایش به بند خواهد افتاد.
شعر 37صفحه 26
متن شعر
این جهان پاک خواب کردار است آن شناسد که دلش بیدار است نیکی او به جایگاه بد است شادی او به جای تیمار است چه نشینی بدین جهان هموار که همه کار او نه هموار است کنش او نه خوب و چهرش خوب زشت کردار و خوب دیدار است
ترجمهٔ فارسی
این جهان سراسر چون خوابی فریبنده است، و این حقیقت را کسی درمی‌یابد که دلش بیدار باشد. نیکیِ آن در باطن بدی است و شادی‌اش سرانجام به اندوه می‌انجامد. چرا به چنین جهان هموارنمایی دل می‌بندی، درحالی‌که همه کارهایش ناهموار و بی‌ثبات است؟ رفتارش ناپسند است، هرچند چهره‌اش زیبا می‌نماید؛ زشتیِ کردار دارد و زیباییِ ظاهر.
صفحه 27
شعر 38صفحه 27
متن شعر
آن صحن چمن که از دم دی گفتی دم گرگ یا پلنگ است اکنون زبهار مانوی طبع پر نقش و نگار همچو ژنگ است بر کشتی عمر تکیه کم کن کاین نیل نشیمن نهنگ است
ترجمهٔ فارسی
آن دامنِ چمن که از باد زمستانی چنان بود که گویی نفس گرگ یا پلنگی بر آن وزیده، اکنون با آمدن بهار، چون نگارگریِ مانی پُر از نقش و رنگ شده است. اما بر کشتی عمر زیاد تکیه مکن، زیرا این دریای نیل‌گون، جایگاه نهنگ و خطر است.
شعر 39صفحه 27
متن شعر
چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت نزديك خداوند بدی نیست فرامشت این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبیذ است به چرخشت عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت گفتا که که راکشتی تاکشته شدی زار تا باز کجا کشته شود آن که تراکشت انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تاکس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
ترجمهٔ فارسی
اگر شمشیر به دستت آمد، حق نداری مردم را بکشی؛ نزد خدا، هیچ بدی فراموش نمی‌شود. شمشیر را برای ستمگری نساخته‌اند، چنان‌که انگور را برای ساختن شراب در چرخشت نیافریده‌اند. عیسی در راه، کشته‌ای دید و از شگفتی انگشت به دندان گرفت. گفت: تو چه کسی را کشتی که خود چنین زار کشته شدی؟ و آن‌که تو را کشت، او را چه کسی خواهد کشت؟ به درِ خانه کسی مشت و آزار مزن، تا کسی نیز به مشت، درِ خانه تو را نکوبد.
صفحه 28
شعر 40صفحه 28
متن شعر
شادزی با سیاه چشمان، شاد که جهان نیست جز فسانه و باد ز آمده شادمان بباید بود وز گذشته نکرد باید یاد من و آن جعد موی غالیه بوی من و آن ماهروی حور نژاد نیکبخت آن کسی که داد و بخورد شور بخت آن که او نه خورد و نه داد باد و ابر است این جهان فسوس باده پیش آر، هرچه بادا باد شاد بوده است از این جهان هرگز هیچ کس؟ تا از او تو باشی شاد؟! داد دیده ست از او به هیچ سبب هیچ فرزانه؟ تا تو بینی داد؟!
ترجمهٔ فارسی
شادمانه با یاران سیاه‌چشم زندگی کن، چون این جهان چیزی جز افسانه و باد نیست. باید از آنچه اکنون هست شاد بود و گذشته را رها کرد. منم و آن محبوب گیسوپریشان و خوشبو، منم و آن ماهرویی که گویی از نژاد حوران است. خوشبخت کسی است که هم بخشید و هم خود بهره برد، و بدبخت آن‌که نه خورد و نه بخشید. این جهان ناپایدار چیزی جز باد و ابر نیست؛ جام می بیاور و بگذار هرچه می‌خواهد بشود. آیا هیچ‌کس از این جهان واقعاً شاد بوده است، که تو از آن شاد باشی؟ آیا هیچ فرزانه‌ای از آن داد دیده است، که تو انتظار عدالت از آن داشته باشی؟
صفحه 30
شعر 41صفحه 30
متن شعر
چهار چیز مر آزاده را زغم بخرد تن درست و خوى نيك و نام نيك و خرد هر آنکه ایزدش این هر چهار روزی کرد سزد که شاد زید جاودان و غم نخورد
ترجمهٔ فارسی
چهار چیز انسان آزاده را از غم می‌رهاند: تن سالم، خوی نیک، نام نیک و خرد. هرکس که خدا این چهار نعمت را به او داده باشد، سزاوار است که شاد زندگی کند و غم نخورد.
شعر 42صفحه 30
متن شعر
اگرچه عذر بسی بود، روزگار نبود چنانکه بود به ناچار خویشتن بخشود خدای را بستودم که کردگار من است زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود همه به تنبل و بند است بازگشتن او شرنگ نوش آمیغ است و روی زر اندود بنفشه های طری خیل خیل سر بر کرد چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود بیار و هان، بده آن آفتاب کش بخوری زلب فرو شود و از رخان بر آید زود
ترجمهٔ فارسی
هرچند عذرهای بسیار بود، اما فرصت و زمان نبود؛ ناچار همان‌گونه که بود، از آن گذشتم. خدا را ستودم که آفریدگار من است و زبانم از غزل و مدح بندگان او فرسوده نشده است. چرخ روزگار در بازگشت خود در بند و زنجیر است؛ چهره‌اش زراندود است، اما در باطن چون زهرِ آمیخته با نوش. بنفشه‌های تازه دسته‌دسته سر برآورده‌اند، چون شعله‌ای کبود که بر گوگرد دویده باشد. آن میِ آفتاب‌گون را بیاور و بنوش، که از لب پایین می‌رود و فوراً در رخسار به صورت سرخی و روشنی بالا می‌آید.
صفحه 31
شعر 43صفحه 31
متن شعر
می آرد شرف مردمی پدید آزاده نژاد از درم خرید می آزاده پدید آرد از بداصل فراوان هنر است اندر این نبید هر آن گه که خوری می خوش آن که است خاصه چوگل و یاسمن دمید بسا حصن بلندا که می گشاد بساكرة نوزین که بشکنید بسا دون بخيلا که می بخورد کریمی به جهان در پراکنید
ترجمهٔ فارسی
می، بزرگی و شرف انسانی را آشکار می‌کند و آزادزاده را از بنده و خریداری‌شده بازمی‌شناساند. حتی از آدمِ فرومایه هم گاه آزادگی را آشکار می‌سازد؛ در این شراب، هنرها و اثرهای بسیار است. شراب وقتی خوش‌تر است که در فصل شکفتن گل و یاسمن نوشیده شود. چه بسیار دژهای بلند که با می گشوده شده، و چه بسیار کینه‌های تازه که با آن شکسته شده است. چه بسیار آدم پست و بخیلی که چون می نوشیده، سخاوت و کریمی در جهان پراکنده است.
صفحه 32
شعر 44صفحه 32
متن شعر
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود نبود دندان لابل چراغ تابان بود سپید سیم زده بود و در و مرجان بود ستاره سحری بود و قطره باران بود یکی نماند کنون زان همه بسود و بریخت چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز چه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود جهان همیشه چنین است، گردگردان است همیشه تا بود آیینش گرد گردان بود همان که درمان باشد به جای درد شود و باز درد همان کز نخست درمان بود کهن کند به زمانی همان کجا نو بود و نو کند به زمانی همان که خلقان بود بسا شکسته بیابان که باغ خرم بود و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود همی چه دانی، ای ماهروی مشکین موی که حال بنده از این پیش برچه سامان بود به زلف چوگان نازش همی کنی تو بدو ندیدی آنکه او را که زلف چوگان بود شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود چنانکه خوبی مهمان و دوست بود عزیز بشد که باز نیامد عزیز مهمان بود بسا نگار که حیران بدی بدو در چشم به روی او در چشمم همیشه حیران بود شد آن زمانه که او شاد بود و خرم بود نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود همی خرید و همی سخت بیشمار درم به شهر هرگه يك ترك نار پستان بود بساكنيزك نيكو كه میل داشت بدو به شب ز یاری او نزد جمله مهمان بود به روز چونکه نیارست شد به دیدن او نهيب خواجه او بود و بیم زندان بود نبید روشن و دیدار خوب و روی لطیف اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود دلم خزانه پر گنج بود و گنج سخن نشان نامه ما مهر و شعر عنوان بود همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود بسا دلا که بسان حریر کرده به شعر از آن سپس که بکردار سنگ و سندان بود همیشه چشمم زی زلفكان چابك بود همیشه گوشم زی مردم سخندان بود عیال نه زن و فرزند نه، مؤونت نه از این همه مه تنم آسوده بود و آسان بود تو رود کی را، ای ماهرو، کنون بینی بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی سرودگویان گویی هزار دستان بود شد آن زمانه که او انس راد مردان بود شد آن زمانه که او پیشکار میران بود همیشه شعر ورا زی ملوك دیوان است همیشه شعر ورا زی ملوك دیوان بود شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود که را بزرگی و نعمت زاین و آن بودی مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود بداد میر خراسانش چل هزار درم وز او فزونی یک پنج میرماکان بود ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار به من رسید؛ بدان وقت حال خوب آن بود چو میر دید سخن داد داد مردی خویش ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود کنون زمانه دگرگشت و من دگرگشتم عصا بیار که وقت عصا و انبان بود
ترجمهٔ فارسی
همه دندان‌هایم ریخت و از میان رفت؛ آن دندان‌ها نه دندان، که چراغی تابان بودند. همچون نقره و دُر و مرجان و ستاره سحری و قطره باران می‌درخشیدند. اکنون از همه آن‌ها یکی هم نمانده است. آیا نحوستِ زحل بود؟ نه؛ آیا درازی روزگار بود؟ نه. هرچه بود، قضای خداوند بود. دنیا همیشه چنین گردان و دگرگون‌شونده است: آنچه درمان است، روزی درد می‌شود، و آنچه درد است، زمانی درمان. آنچه نو بود، کهنه می‌شود و آنچه ویران بود، نوساخته می‌گردد؛ بیابان به باغ بدل می‌شود و باغ به بیابان. ای ماه‌رخِ مشکین‌مو، تو نمی‌دانی که این بنده پیش از این در چه حالی بود. تو امروز به زلف خمیده‌ات ناز می‌کنی، اما روزگار کسی را که خود زلفی چوگان‌وار داشت، ندیده‌ای. آن زمان گذشت که چهره‌اش چون دیبا بود و مویش چون قیر سیاه و براق. زمانی بود که عزیز و محبوب همگان بود. بسیار زیبارویان از دیدنش در شگفت می‌ماندند و چشم من همواره به روی او خیره بود. روزیگارِ شادی و خرمی و بی‌غمی او سپری شد. درم بسیار به دست می‌آورد و خرج می‌کرد و کنیزان نیکو به او مایل بودند. شراب روشن و روی خوب اگر گران هم بود، برای من همیشه ارزان بود. دلم گنجینه‌ای پر از گنجِ سخن بود و نامه من با مهر و شعر آراسته می‌شد. همیشه شاد بودم و غم را نمی‌شناختم. با شعر خود دل‌های سخت را چون حریر نرم می‌کردم. چشمم همیشه به زلف زیبارویان بود و گوشم به مردم سخندان. نه زن و فرزند داشتم و نه خرج و گرفتاری؛ تنم از این همه آسوده بود. تو امروز رودکی را این‌گونه می‌بینی، اما آن روزگار را ندیدی که او چگونه بود. روزی بود که در جهان چون هزار دستان آوازه داشت، همدم جوانمردان و نزدیکِ امیران بود. شعرش در دربار شاهان دیوانی مستقل داشت و در همه جهان شهرت یافته بود. بزرگی و نعمت من از آل سامان می‌رسید. امیر خراسان چهل هزار درم به او بخشید و ماکان نیز بر آن افزود. از اطرافیانشان هم هشت هزار دیگر به من رسید و در آن روزگار حالم نیکو بود. اما اکنون زمانه عوض شده و من نیز دگرگون شده‌ام؛ عصا بیاور که اکنون وقت پیری و انبان است.
صفحه 36
شعر 45صفحه 36
متن شعر
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند جان گرامی به جانش اندر پیوند دایم برجان او بلرزم، زیراك مادر آزادگان کم آرد فرزند از ملکان کس چنو نبود جوانی راد و سخندان و شیر مرد و خردمند کس نشناسد همی که کوشش او چونه خلق نداند همی که بخشش او چنده دست و زبان زر و در پراکند او را نام به گیتی نه برگزاف پراکند در دل ما شاخ مهربانی بنشاست دل نه به بازی زمهر خواسته بر کند همچو معماست فخرو همت او شرح همچو ابستا ست فضل و سیرت او زنده گرچه بکوشند شاعران زمانه مدح کسی را کسی نگوید مانند سیرت او تخم کشته و نعمت او آب خاطر مداح او زمین برومنده سیرت او بود وحی نامه به کسری چونکه به آیینش پند نامه بیا کند سیرت آن شاه پند نامه اصلی است زانکه همی روزگار گیرد از او پند هر که سر از پند شهریار بپیچد پای طرب را به دام گرم در افکند کیست به گیتی خمیر مایه ادبار؟ آنکه به اقبال او نباشد خرسند هر که نخواهد همی گشایش کارش کو بشو و دست روزگار فروبند ای ملك از حال دوستانش همی ناز ای فلك از حال دشمنانش همیخند آخر شعر آن کنم که اول گفتم دیر زیاد آن بزرگوار خداوند
ترجمهٔ فارسی
زنده و پاینده باد آن بزرگوارِ خداوند. جان عزیز به جان او پیوسته باد. من همیشه بر جان او بیمناکم، زیرا مادرِ آزادگان کم‌تر فرزندی چون او می‌زاید. در میان شاهان، کسی چون او جوانمرد و بخشنده و سخندان و دلیر و خردمند نبوده است. هیچ‌کس اندازه کوشش و بخشش او را درست نمی‌شناسد. دست و زبانش زر و گوهر می‌افشاند و نامش بیهوده در جهان نپیچیده است. در دل ما شاخه مهر نشانده و محبتش از سر هوس و بازی نیست. شرحِ فخر و همت او چون معما دشوار است و فضل و سیرتش مانند کتابی زنده و شگفت. شاعران هرچه بکوشند، کسی نمی‌تواند مدح کسی را همانند مدح او بگوید. خوی او مانند تخم است و نعمتش چون آب؛ خاطر مداحش چون زمینی بارور از آن سرسبز می‌شود. سیرت او برای پادشاهان خود کتاب پند است، زیرا روزگار از او پند می‌گیرد. هرکس از اندرز چنین شهریاری سر بپیچد، شادی خویش را به دام بلا می‌اندازد. بدبخت واقعی در جهان کسی است که از بخت بلند او خرسند نباشد. هرکس گشایش کار خود را می‌خواهد، باید به او پناه برد. ای شاه، از حال دوستانت ناز کن، و ای فلک، بر حال دشمنانت بخند. و پایان شعر را همان می‌کنم که آغازش بود: پاینده باد آن بزرگوار خداوند.
صفحه 37
شعر 46صفحه 37
متن شعر
زندگانی چه کوته و چه دراز نه به آخر بمرد باید باز؟ هم به چنبر گذار خواهد بود این رسن را، اگرچه هست دراز خواهی اندر عنا و شدت زی خواهی اندر امان به نعمت و ناز خواهی اندکتر از جهان بپذیر خواهی از ری بگیر تا به طراز این همه باد و بود تو خواب است خواب را حکم نی مگر به مجاز این همه روز مرگ یکسانند نشناسی از یکدگرشان باز
ترجمهٔ فارسی
زندگی چه کوتاه باشد و چه دراز، سرانجام پایانش مرگ است. این طنابِ عمر، هرچند بلند به نظر برسد، بالاخره از حلقه مرگ خواهد گذشت. چه در رنج و سختی زندگی کنی و چه در آسایش و ناز، چه بهره‌ای اندک از جهان بگیری و چه از ری تا طراز را در اختیار داشته باشی، همه این بودن و نمودن چون خواب است، و خواب را جز به مجاز، حقیقتی نیست. همه روزهای مرگ یکسان‌اند؛ تو نمی‌توانی آن‌ها را از هم بازشناسی.
شعر 47صفحه 37
متن شعر
ناز اگر خوب را سزاست به شرطه نسزد جز ترا کرشمه و ناز
ترجمهٔ فارسی
اگر ناز کردن برای زیبارویان شایسته باشد، در حقیقت جز تو کسی سزاوار کرشمه و ناز نیست.
شعر 48صفحه 37
متن شعر
زمانه اسب و تو رایض به رای خویشت تاز زمانه گوی و تو چوگان، به رای خویشت باز اگرچه چنگ نوازان لطیف دست بوند فدای دست قلم باد دست چنگ نواز تویی که جور و بخیلی به تو گرفت نشیب چنانکه داد و سخاوت به تو گرفت فراز
ترجمهٔ فارسی
روزگار چون اسب است و تو باید آن را به تدبیر خویش برانی. زمانه مانند گوی است و تو چون چوگان باید آن را به اراده خود بگردانی. اگرچه نوازندگان چنگ دست‌هایی لطیف دارند، اما دست چنگ‌نواز فدای دستِ اهل قلم باد. تو آن کسی هستی که ستم و بخل در برابرت فرود می‌آید، چنان‌که دادگری و بخشش با تو به اوج می‌رسد.
صفحه 38
شعر 49صفحه 38
متن شعر
کاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیرو می اندیش از شمار دو چشم يك تن كم وزشمار خرد هزاران بیش توشه جان خویش از او بربای پیش کایدت مرگ پای آغیش آنچه با رنج یافتیش و به ذل تو به آسانی از گزافه مدیش خویش بیگانه گردد از پی سود خواهی آن روز؟ مزد کمتر دیش گرگ راکی رسد صلابت شیر؟ باز را کی رسد نهیب شخیش؟
ترجمهٔ فارسی
کاروانِ شهید از پیش رفت؛ از این رفتن عبرت بگیر و بیندیش. با مرگ او، تنها یک تن از شمار مردم کم شد، اما از شمار خرد، هزاران تن کاسته شد. از او برای جان خود توشه‌ای از حکمت برگیر، پیش از آنکه مرگ دامنت را بگیرد. آنچه را با رنج و خواری به دست آورده‌ای، بیهوده آسان از دست مده. خویشاوند برای سود، بیگانه می‌شود؛ اگر آن روز را می‌خواهی، مزد او را کمتر بده. گرگ کجا می‌تواند شکوه شیر را داشته باشد؟ و باز کجا می‌تواند هیبت شاهین را پیدا کند؟
صفحه 40
شعر 50صفحه 40
متن شعر
مادر می را بکرد باید قربان بچه او را گرفت و کرد به زندان بچه او را از او گرفت ندانی تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان جز که نباشد حلال دور بکردن بچه كوچك ز شیر مادر و پستان تا نخورد شیر هفت مه بتمامی از سر اردیبهشت تا بن آبان آنکه شاید زروی دین و ره داد بچه به زندان تنگ و مادر قربان چون بسپاری به حبس بچه او را هفت شباروز خیره ماند و حیران باز چو آید به هوش و حال ببیند جوش برآرد، بنالد از دل سوزان گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز زیر زبر همچنان از انده جوشان زر بر آتش کجا بخواهی پالود جوشد، لیکن زغم نجوشد چندان باز به کردار اشتری که بود مست كنك برآرد ز خشم و راند سلطان مرد حرس کفكهاش پاك بگیرد تا بشود تیرگیش و گردد رخشان آخر کار آرام گیرد و نچخد نیز درش کند استوار مرد نگهبان چون بنشیند تمام و صافی گردد گونه یاقوت سرخ گیرد و مرجان چند از او سرخ چون عقیق یمانی چند از او لعل چون نگین بدخشان ورش ببویی گمان بری که گل سرخ بوی بدو داد و مشك و عنبر با بان هم به خم اندر همی گذارد چونین تا به گه نوبهار و نیمه نیسان آنکه اگر نیمشب درش بگشایی چشمه خورشید را ببینی تابان ور به بلور اندرون ببینی گویی گوهر سرخ است به کف موسی عمران رفت شود راد مرد و سست دلاور گر بچشد زوی و روی زرد گلستان و آنك به شادی یکی قدح بخورد زوی رنج نبیند از آن فراز و نه احزان انده ده ساله را به طنجه براند شادی نو را ز ری بیارد و عمان با می چونین که سالخورده بود، چند جامه بکرده فراز پنجه خلقان مجلس باید بساخته ملکانه از گل و از یاسمین و خیری الوان نعمت فردوس گستریده از هر سو ساخته کاری که کس نسازد چونان جامه زرین و فرشهای نو آیین شهره ریاحین و تختهای فراوان يك صف میران و بلعمی بنشسته يك صف حران و پیر صالح دهقان خسرو برتخت پیشگاه نشسته شاه ملوك جهان امیر خراسان ترك هزاران به پای پیش صف اندر هريك چون ماه بر دو هفته درخشان هريك برسر بساك مورد نهاده لبش می سرخ و زلف و جعدش چوگان باده دهنده بتی بدیع ز خوبان بچه خاتون ترك و بچه خاقان چونش بگردد نبید چند، به شادی، شاه جهان شادمان و خرم و خندان از کف ترکی سیاه چشم پری روی قامت چون سرو و زلفکانش چوگان زان می خوشبوی ساغری بستاند یاد کند روی شهریار سجستان خود بخورد نوش و اولیاش هم ایدون گوید هر يك، چو می بگیرد شادان شادی بو جعفر احمد بن محمد آن مه آزادگان و مفخر ایران آن ملك عدل و آفتاب زمانه زنده بدو داد و روشنایی کیهان آنك نبود از نژاد آدم چون او نیز نباشد اگر نگویی بهتان
ترجمهٔ فارسی
برای ساختن شراب، باید مادرِ آن، یعنی انگور، قربانی شود و فرزندش، یعنی آبِ انگور، را در زندانِ خم حبس کنند. اما این فرزند را از مادر نمی‌توان جدا کرد، مگر آنکه نخست انگور را بکوبند و جانش را بگیرند. چنان‌که جدا کردن کودک شیرخوار از پستان مادر پیش از زمانش روا نیست. از آغاز اردیبهشت تا پایان آبان باید بگذرد تا این شیرِ تاک به کمال برسد. آن‌گاه می‌توان به حکم آیین و راه، فرزند را در زندان تنگ و مادر را قربان کرد. وقتی آن را در بند می‌نهی، چند روزی سرگشته و جوشان می‌ماند؛ سپس به خود می‌آید و از دل سوزان می‌جوشد و می‌نالد. گاه از غم زیر و زبر می‌شود و چون زر در آتش می‌جوشد. آنگاه مانند شتری مست از خشم کف برمی‌آورد. نگهبان، کف‌هایش را می‌گیرد تا تیرگی‌اش برود و روشن و شفاف شود. سرانجام آرام می‌گیرد و چون به‌تمامی صاف شود، رنگ یاقوت و مرجان می‌گیرد؛ گاه سرخ چون عقیق یمانی است و گاه چون لعل بدخشان. اگر بویش کنی، می‌پنداری گل سرخ و مشک و عنبر بوی خود را به او داده‌اند. این‌گونه در خم می‌ماند تا نیمه بهار و میانه نیسان. اگر نیمه‌شب در خم را بگشایی، گویی چشمه خورشید را درخشان می‌بینی. اگر آن را در جام بلور ببینی، می‌پنداری گوهر سرخی است در دست موسی. اگر مردی بخشنده و دلاوری سست‌دل از آن بنوشد، نیرومند و شاد می‌شود. یک قدح از آن، اندوه سالیان را می‌راند و شادی تازه می‌آورد. برای چنین شرابی باید مجلسی شاهانه آراست: با گل و یاسمن و شکوفه‌های رنگارنگ، با فرش‌ها و جامه‌های زرین و تخت‌های فراوان. در یک صف امیران و بلعمی نشسته باشند و در صفی دیگر آزادگان و پیران نیک‌نهاد. شاهِ جهان، امیر خراسان، بر تخت پیشگاه بنشیند. غلامان ترک چون ماهِ شب چهارده در برابر صف ایستاده باشند، بر سر هر یک شاخه‌ای مورد، با لب‌هایی سرخ چون می و زلفی خمیده چون چوگان. ساقی، بتی زیبا از خوبان، فرزند خاتون و خاقان ترک باشد. وقتی چند بار شراب در گردش آید، شاهِ جهان شاد و خندان می‌شود. از دست آن ترکِ سیاه‌چشمِ پری‌رو، جامی از آن می خوشبو می‌گیرد و به یاد شهریار سیستان، ابوجعفر احمد بن محمد، می‌نوشد. او و یارانش همه به شادی می‌گویند: به سلامتیِ ابوجعفر احمد بن محمد، آن سرور آزادگان و مایه فخر ایران؛ آن شاه دادگر و آفتاب روزگار، که جهان از او روشنی و زندگی می‌گیرد. در نژاد آدم کسی چون او نبوده و نخواهد بود، مگر آنکه بخواهی سخنی گزاف بگویی.
صفحه 49
شعر 51صفحه 49
متن شعر
ذوق عشق جانان سماع و باده گلگون و لعبتان چو ماه اگر فرشته ببیند در اوفتد در چاه نظر چگونه بدوزم؟ که بهر دیدن دوست زخاك من همه نرگس دمد به جای گیاه کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت زخویش حیف بودگر دمی بود آگاه به چشمت اندر بالار ننگری تو به روز به شب به چشم کسان اندرون ببینی کاه
ترجمهٔ فارسی
مجلس سماع و شراب سرخ و زیبارویانی چون ماه، چنان دل‌رباست که اگر فرشته هم آن را ببیند، در چاه عشق می‌افتد. چگونه می‌توانم چشم از دیدار دوست بدوزم؟ وقتی از خاک من برای دیدن او، به جای گیاه، نرگس یعنی چشم می‌روید. هرکس طعم عشق جانان را بشناسد، حیف است که حتی لحظه‌ای از خود و خویش آگاه بماند. اگر تو در روز با چشم خود به بالا نگاه نکنی، شب در چشم دیگران حتی کاهی خواهی دید؛ یعنی جهانِ عاشقی همه از چشم و نگاه پر می‌شود.